
دیشب تو خواب ...
با بارون مسابقه دادم ...
اون بارید ...
و من گریه کردم ...
باهاش از تــــــــو حرف زدم ...
اون دلتنگ خـورشیـد شده بـود
و من دلتنگ تــــــــــــو ...

آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم
از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم
من آمده بودم که تا مرز رسیدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم
تقصیر کسی نیست که این گونه غریبم
شاید که خدا خواسته دلتنگ بمیرم
مسابقه وبلاگ برتر ماه
نظرات شما عزیزان:
|